شهاب الدين احمد سمعانى

359

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

جان در باقى كنند ؛ زيرا كه نه ماهى مىطلبند / a 119 / كه به درمى ارزد ، گوهرى مىطلبند 17 كه شب تاريك را روشن كند . جانورى بميرد آبش بر سر افكند ، باز گوهر عزيز در قعر دريا قرار گيرد ، گويد : اگر مات مىبايد بر ما آى ، از جان پاىافزار ساخته . الفقير وحدانىّ الذّات لا يقبل احدا و لا يقبله احد . درويش تنهارو است ، نه او را با كس كار ، و نه كس را با او شمار 18 . اين سرّ فقر در طريقت آدم آشكارا گشت ، آن وقت كه به حكم زلّت ملايكهء ملكوت دست بر پشت آدم مىنهادند ، چنان كه كسى را ازعاج كنند 19 . اى درويش هر كه به دست خود سر خود بر نتواند داشت هرگز بوى گل فقر نشنيده است ، پاى در دامن كشيده و به سلامت نشسته ، كار هر عجوزى و عاجزى است . مرد آن است كه چون حديث قهر درآيد و تيغى از غيب آشكارا گردد جان را به استقبال پيش برد . يكى را گفتند : در جهان خصم كيستى ؟ گفت : روزى هنوز به حدّ بلوغ نرسيده بودم در غرقابى افتادم 20 ، خوف هلاك بود ، يكى آنجا رسيد و خود را در آنجا افكند و مرا برآورد ، خصم او ام ، تا چرام رها نكرد تا هلاك شدمى ؟ اى درويش بقطع و تحقيق مىدان كه هر كه به خود نگرست از نظر جلال حق بازماند . من قال انا فقد نازع الرّبوبيّة . انا گفتن سرّ همه كافريهاست ، سر همه من‌گويان ابليس بود . جابر گويد : به در حجرهء رسول - عليه السّلام - فراز شدم ، در بزدم ، مصطفى گفت : كيست ؟ گفتم : من . رسول گفت : يا جابر تو نيز با هستى خداى هستى چيزى ديگر اثبات مىكنى ؟ بو الحسين نورى را مىآيد - قدّس اللّه روحه - كه روزى پيش جنيد درآمد ، گفت : اى شيخ جنگ سخت شده است . گفتا چگونه ؟ گفت : مىگويد : امّا انا و امّا انت ؛ يا من يا تو . اى درويشان به خويشتن هيچ‌چيز برمبنديد 21 ، دامن پاك داريد كه همه گرد است و جامه پاك بشوييد كه همه شوخ است . الدّنيا مدرة و لك منها غبرة . آن جوانمردان كه چون هستى حق ديدند به عين اليقين هستى خود جمله درباختند . اى عزيزان هر چه سرمايه داريد پيش او بريد 22 و هيچ طمع مداريد . و القدر خيره و شرّه من اللّه . اين است كه همه سرمايه‌ها پيش حضرت در بازى . يَوْمَ يُسْحَبُونَ فِي النَّارِ عَلى وُجُوهِهِمْ ذُوقُوا مَسَّ سَقَرَ . شيخ الاسلام گفتى 23 : همه مفسّران زفان بگشادند در تفسير كلام اللّه ، اتّفاق كردند كه اين آيت در حقّ قدريان است . فردا قدريه